سکوت شب من

چیزی بگو خاطره
مگذار اشکهایم غوطه ور شوند در چشمهای سیاه من .
تمام دلخوشی ام، پرسه زدن در ثانیه های بی انتظار خاطرات است .
لاشه های عزا را در خاک خاطرات
خویش پنهان میکنم
و میگذرم بیصدا تر ازسکوت شب خویش
مبادا کسی ترحم را هدیه ببخشد به تنهایی من
با پای برهنه در تک تک خاطره
ها قدم خواهم زد.
گریه های بیصدا،اشکهای خون آلود و بغض های به گل نشسته در ساحل خاطرات را
در پشت این نوشته های متروک ذهن، به دار تنهایی میاویزم
به آرامش من لبخند میزنند
بی آنکه در تنهایی من سرک کشیده باشند
چه کسی میخواهد خاطرات را در سکوت شب من
به سنگسار یک بغص بیصدا برساند..؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۳ ساعت 0:16 توسط (حسین ) amir_sardaar
|