نامه هايي که پاره کردي :
 
مقدمه : همه حدس ميزنند که نامه هايم را پاره کني مي گويند چقدر عين هم مي نويسي مريم ؟!لحني? لحجه اي ?دليلي لا اقل عوض کن ? بگذار ندانند براي عوض کردن لحن ورنگچشم وبغض شعر و اشکهايي که
    مثل مه روي نامه مي غلطند بايد معشوق را عوض کرد.دلم ميخواهد جوري که به گوش تمامشان برسد فرياد بزنم او را نه عوض ميکنم و نه عوض ميشود ?پس داستان همچنان ادامه دارد.
   گلايه اي نيست زيبا بارها درد کشيدم وگفته ام که در مسير عشق حتي اگر به بهاده نگاه کردن به پشت سرت هم برگردي عاشقي ات تا دنيا دنياست زير يک سئوال پررنگ و بي جواب مي رود .عشق معامله نيست
  که اگر قيمت مناسب بود به اندازه کافي هديه بري و بماني و اگر روبان نقره اي رنگ جعبه هديه اش يک تاي اضافي داشت زير همه چيز بزني و بروي .اينها که زياد درد نيست عزيزم بگذار ازتشابه من ايراد بگيرند
  نه تفاوت تو . فداي يک تار موي پر از موج رنگ شب .نازنين ديروز و بي مهر امروز و بي وفاي فرداي هميشه عزيز و تا عبد دوست داشتني مريم عوضت نمي کنم با هيچ کس و هيچ چيز . تو بي جهت سعي
 نکن مرا از چشم روشنت بيندازي .
 من جايم قرص قرص است به اين سادگي ها که هيچ با همه سختي ها هم نمي افتم زيبا. فاصله پنجره اتاقت را بيشتر کردي که چه؟ فرار کني از عشق مجنوني که اگر هم نباشي ترا نفس مي کشد.
من عاشق اينم که تو زير نور مهتاب رنگ  هالوژن همان اتاق پر از فتحت نامه هايم را پاره کني . قرارمان همان جا . هر جور دلت خواست تکه ريز يا درشت خودت مي داني براي من فرقي نمي کند.
کاغذ دستانت را آزرده نکند اين روزها کاغذ ها هم مي برند و درد مي آورند آدمها که ديگر هيچ.
فقط لطفا زير نور هالوژنت . اين خيلي مهم است من دارم تماشايت مي کنم. راستي از تو چه پنهان اين برداشت دوم است مقدمه قبلب به دلم ننشسته بود اين را امشب نوشتم .
                               
                               انقدر روز و شبامو خونه ستاره کردي
                                                           که بيادم نمي مونه نامه ها مو پاره کردي

نامه اول.

لطفا هالوژن اتاقت را شاعرانه کن دارم برايت نامه مي نويسم.
سلام :
  هنوز هيچ چيز نشده قبل از سراغ گرفتن از حالت دين هزار ساله ام را يک ثانيه ادا کنم بعد زيبا . در نامه هائي که پاره کرده بودم حسرت به ياد داشتن تاريخ تولدم توسط تو را هزار بار نوشته و التماس کردم که
در آخرين صفحه سفيد آن عشق نامه هاي نارنجي اسکلتي بکشي . چيزي خط خطي کني . و تو آمدي آمدي آن هم روزي که خوش بين ترين عاشقهاي دنيا هم حدسش را نمي زدند . روز تولدم روزي که تصور
مي کردم  مثل صندوقچه نجات  موسي در نيل به دنياي فراموش شدگان  داده باشيش . خوشحالم که به يک اشتباه اعتراف مي کنم به اشتباهي که قشنگ بود شايد اولش تلخ بود اما اينکه اشتباه بود آن را زيبا ميکرد .
عين معجزه اي که کاملا از آن قطع اميد کرده باشي و ناگهان در گرگ و ميش بيم و اميدت رخ دهد . تو کاري کردي که تمام کاردانهاي عالم که رسم است کار را به آنها بدهند از عهده اش بر نمي آمدند .
مجنون که تو باشي حواس برايت نمي ماند . آنقدر يادم است که چيزي يادم نيست . فقط مي دانم تو جاي اينکه بگويي شمع روشن را با پايين اوردن سرم خاموش کنم  سرم را بالا گرفتي و شمع ها را دانه دانه گرفتي
تا خاموش کنم و يک دوربين کوچک اما با وفا آن لحظه را براي ثانيه اي ثبت کرد . نامه هاي تکه تکه شده کتاب ماندنم را با آرامش گرفتي . نه اسکلت و نه خط خطي و نه سلام  به خانواده محترم که عادت
نوشتنش را داري و من تمناي ننوشتنش را دارم .
نوشتي تمامش کردي  تو عشق را به من تمام کردي زيبا. آن شب من از فانوس و ستاره و اشک و تو سرريز شده بودم عين يک دريا باران که يک جا ببارد عين هر چيز که نمي شود گفت .عين هرچيز و همه چيز
عين آنچه محال ترين تصور يک دخترک فقيرعشق براي شاهزاده وفاست.عين تو عين خودخودت عين زيبايي مريم که يقين دارم تا عرش با اشک مي لرزد وجنگ از عشق مي ترسد . پادشاهيت به ملک ويران دلم
به حکمراني زبردست ترين شاهزاده هاي دنياي عاشقي مي ارزد.
اين تنها خواب به حقيقت پيوسته خيس آبادان آبان بود . يک بار براي هميشه به آبان نشان دادي که شايد بتواند از لطف زيبايي توتر شود و شرمنده دو حرف اولش نباشد اما هرگز به گرد پاي الف ارديبهشت بهشت
تولد تو هم نخواهد رسيد . بهشت تولدت را يدک مي کشد و ارديبهشت عشقت را . من که باشم که تو را در حسرت عشقم بگذارم ............
                                                                                                                 حسرت زده ترين

نامه دوم:

سرگذشت غم هجران تو گفتم با شمع
           آنقدر سوخت که از کرده پشيمانم کرد.
آخرين باري که شنيدمت گفتي که درگيري هم با خودت و هم با ديگران . آن قدر زمستاني و سرشار از جذبه دلم را لرزاندي که فهميدم حق پرسيدن دليل را هم ندارم درست مثل هميشه اين بار حتي اجازه از دور تماشا
کردنت را هم ندادي و خيره در سکوت با عاشقانه هاي خودم بودم که چرا تو به چشم جرمبه آنها نگاه مي کني؟ فرقي نميکند اول نامه سلام باشد يا خداحافظي .
وقتي هيچ کدام برايت مهم نيست اما من مثل تو فکر نمي کنم .مهم اين  که دلم برايت لک زده است حتي براي نخواستن و شکستن و راندنت.تا هوايي دوستت دارم در عاسقانه هايم مي وزد طعم چمان تو همان عسلي است
که خوش طعم ترين حادثه هاي دنيا حسرت يک ثانيه تجربه کردنش را  مي کشد.
زيبا دارم ملوديت را با گيتارو چهره ات را با آب رنگ تمرين مي کنم مي خواهم بنوازمت نقاشيت کنم شعر که به دلت ننشست نازينين مريم .بي خبر نباشي بعضي ها عجيب سرزنشم مي کنند فکر کنم کمي حسوديشان ميشود  که تو هرچند سنگ ميزني من عاشق تر ميشوم.
آنها هنوز نمي دانند که همه ديوانگان را نميشود با سنگ راند.بعضي هايشان با سنگ ديوانگيشان چند برابر گل مي شود و ميشکفدو بزرگ مي شود .بزرگ عين تو.عين علي عين اسمت.عين مسيح و عين رنگ سرخ.
زيبا بعضي ها خيال مي کنند تو مثل همه اي بگذار اينگونه زندگي کنند من خيالم راحت تر است .جزيره ناشناخته دوردست ترين روياهاي نرسيده ام .وقتي مي داني که دلي تا انتها در گرگ و ميش وسوسه داشتنت عين
بادبادکي گره خرده به درخت گير است تو چرا درگيري؟ دخالت نيست جسارت است شايد هم تمام اين بهانه هاي چکه چکه محض خاطر اين است که من اين لياقت را ندارم حالا که ابن ها را مينويسم زمين کلي عروس شده است
و اولين برف درشت امسال معاشرتش را با زمين و اهاليش شروع کرده است.دير ميشد اگر حالا نمينوشتم مي دانم اين روزها اصلا روز تو نيست يعني چشمانتاين را فرياد مي زند اما روز تو هم مي شود عزيزم
يقين کن من عادت ندارم وقتي قيمت دلخوشي نجومي است بي جهت دل کسي را آن هم عزيزترينم  را خوش کنم.نامه هاي قبلب را از بس که ندادم پاره کردم واينها را از بس که دادم تو پاره خواهي کرد
اين را به خاطر پرسشي که هرگز برايت پيش نمي آمد گفتم 

                                                                                      پرحوصله ترين عاشقت - مريم

نامه سوم:

هميشه نگاه تو به دنبال کسي ست که نگاهش در پي ديگري است.
 سلام :
 براي هضم لحظه اي که ـغازش از تو نوشتن است دست کم بايد چند نفس عميق کشيد و به تمام قد در برابر خاطره ات ايستاد و تعظيم کرد و شکست و نوشت تمام اين کارها را کرده ام و حالال واجد شرايطم براي
از تو نوشتن :
گيريم که سلام به فرض که حالت را سئوال کنم سراغت را بگيرم وگداييت کنم پرسشت را نقاشي کنم شعرت کنم قابت کنم کتابت کنم وقتي انگونه که نبايد باشي هستس چه فرقي ميکند .
وقتي جواب دلم برايت تنگ شده خواهش مي کنمي ست که براي غريبه ترين رهگذرها هم خرجش نمي کني چه کنم؟
دمدمه هاي صبح بيايم زير پنجره اتاق پر از هالوژنت جار بزنم که واي زيبا همسايه هاي ديوار به ديوار زيبا .اهالي کوچه زيبا .من ديوانه روي ماه او هستم راضي مي شوي؟ نه.راضي که نمي شوي هيچ نهايت لطفت
فريادي ست با طعم خواب و چاشني غضب که نوش جان مي کنم و معلوم نيست برايم چه تصميمي مي گيري و مي گويي کجا بروم .اينها اصلا مهم نيست من از ديد تو مانند کسي هستم که از اقبال بلند در سي اسفند يک
سال تمام کبيسه به دنيا آمدم و هر چند سال يک بار به طور اتفاقي تولدش مي شود و اينکه کسي اصلا يادش باشد يا نباشد قضيه ديگري است چه برسد به تبريک و اين حرفها...
گفتم اگر سي اسفند چند سال يکبارت هم باشم افتخاري است اما حقيقتش تازگي ها حس مي کنمآنها هم نيستم .هيچ چيز نيستم هيچ چيز دربرابر تو که همه چيزي .دربرابر تو همه کس هم هيچ نيست و هيچ تنها هويتش را
حفظ مي کند .گرچه اگر لغتي از هيچ کمتر پيدا شود هيچ هم براي خود جايگزيني پيدا ميکند همه به تو که ميرسند خودشان هويتشان و وجودشان را فراموش مي کنند و گم مي کنند. يک جور از بودن خودشان خجالت مي کشند و گم مي شوند .
زيبا مي خواهم دست از سرت بردارم و بر چشمانت بگذارم تا خورشيد روشن دو چشمت ذوب کند حجم اسير تنهايي مردابي مرا.
فاصله خورشيد از زمين ذره اي گر کم شود دنيا بهم مي ريزد من هم همين را مي خواهم .دنيا قرار نيست هميشه منظم وقانون مند باشد قرار نيست هيتلري ناپلئوني کسي که با لشگريش دنيا در هم ريزد.
من دلم ميخواهد دنيا را از يک نواختي در بياورم .برايش لازم است زيبا .بعضي ها شايد تنها در حرف آخر اسمشان  با تو مشترک باشند اما هيچ کس ديوانه ات نيست با زنجير امتحانشان کن  .تو تازه واردها را
بيشتر از من مي شناسي قهرمان .
نامم با نامت دو حرف و هزار دنياي مشترک دارد .مشترک تازگي هاي دور از دسترس و هميشه نزديک من .دست از سرت بر مي دارم تا ديگران نفهمد دستم بر چشمان رنگ عسل توست .
بگذار فکر کنند تسليم شدم و رفتم .تو هم به کسي چيزي نگو .مخصوصا به خبر چينها که دنبال خبر مي گردند تا بين من و تو را ابري کنند .هر چند بد گفتند بگو مي شناسمش دخترک ديوانه !...
آخر سر دست از سرم برداشت .يه وقت نکنه بقيه اش را مطرح کني يواشکي بگو وگذاشت روي چشمانم تا ذوب شود در من جوري که فقط تو و خودم بشنوم .
يک تکه از خاک زميني که فاصله اش تا خورشيد چشمانت کمترين شده .
                                                            چند ساعت پس از تولدغروب 4 آبان پاييز......مريم .