غم
نامم غم است و از شهر دردها می آیم
هر لظه که از عمرم می گذرد
به کلمه مرگ بیشتر فکر می کنم
در حالی که هنوز پیری را تجربه نکرده ام
از جوانیم هنوز بهره ای که می خواستم نبرده ام
و کودکیم را درونم پنهان کرده ام...
هیچ کس مرا می شناسد
درونم پر از رازهای ناگفته است
پر از رازهای ناگفته...
و به خودم افتخار می کنم
چون دردهایی کشیده ام که مرا ساخته است
و چیزهایی می دانم که هیچ کس نمی داند و پس از مرگم با کالبدم خواهد پوسید...
چقدر دلم می خواهد مرگ را پیش از آنکه سر زده به خانه ام می آید دوت کنم
و چقدر دلم می خواهد گور را پیش از آنکه تبعید گاهم شود منزلگاهم کنم
و چقدر دوست دارم به مردم بگویم من خدایی را آرزویی که کرده ام شنیده ام
من روز تولدم را با دستانی که چون گیاه رو به آفتاب در رویش است از آسمان طلب کرده ام
من سپیدی مویم را دوست ندارم
شاید به خاطر آنکه در این کوچه به سیاهی عادت کرده ام!