در گذر زمان گاه قدم می‌زنم


زیر باران ذهن کوچکم دمی آه زنم


در پس هجران محمد گاه با خود نجوا می‌کنم


ز یاد روز آشنایی‌مان با خود ثنایی می‌کنم


افسوس که بشکست دلم آنکس که قبله‌گاهم بود


زین روزگار بی وفایی با من یار گرماگرم نگاهم بود


زیر باران زیر فانوس شب در این مهتاب


با اشک خود ترانه بی‌وفایی گویم ز مهتاب ...


 


در گذر زمان گاه قدم می‌زنم


زیر باران ذهن کوچکم دمی آه زنم


ز یاد آن روز که با من هم‌کلامی می‌کرد


همچو مرغ عشقی با من سرود عاشقی می‌کرد


در پس هجران باد ای یار بی وفایم


دمی با اشک سرود مه و تنهایی می‌کرد...


 


در گذر زمان گاه قدم می‌زنم


زیر باران ذهن کوچکم دمی آه زنم


بی وفایی‌اش را کمی پیشتر سرود


آن زمان که گرمای آغوشش را بی من سرود


زیر باران خش‌خش برگ خشک پاییزی


در زمان سردی روزگار با من ز جدایی سرود